..ـستاره‌های سربی، فانوسَکای خاموشـ..

..ـمن گنگ خواب‌دیده و تمامِ عالم کر؛ من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنشـ..

خودمم خسته شدم بسکی نوشتم و همش موقت شد

به این فکر می‌کنم که چقدر دلم می‌خواد یه آدمی باشم که حرف برای زدن داره. از اینا که حرف می‌زنن می‌فهمی طرف چه‌قدر کتاب خونده. دلم می‌خواد قوی باشم برم بجنگم واسه هدفام. کم نیارم. هی وسط مبحث یادم نیارم که آره ببین چه‌قدر کوتاهی کردی!ببین هیچی حالیت نیست!ببین دور باطل داری می‌زنی! و حرفای این موقع چی‌ان؟ همشو حفظم. دلم می‌خواد لایق واژه‌ی "قوی" باشم. 

ولی افسوس که فقط یه ترسوی بی‌اراده‌م که بین کتابای قطور خودمو اسیر کردم. نمی‌دونم اون‌همه شوق کجا رفت؟ چی‌شده؟ حتی نمی‌دونم حالم خوبه یا نه. درست درحالی که باید به این فکر کنم که چی بخونم و تو چه زمانی بخونم و چه‌طور دو سال رو توی ۶۴ روز جمع کنم، به این فکر می‌کنم که چه‌قدر هیچ‌وقت نتونستم رفتار درست و کاملی داشته باشم. به لحظه‌های عادی دیشب فکر می‌کنم و خودمم میدونم که به طرز احمقانه‌ای دارم بی‌دلیل خجالت می‌کشم و خودخوری می‌کنم. 

دلم می‌خواد دیر نباشه. ولی دیر شده. با همین فرمون دیرتر از اینم می‌شه. دلم نمی‌خواد نشه. دلم نمی‌خواد نتونم. ولی سرشار از فکرای ضد و نقیضم و توی این جنگ درونی، تنها کسی که همیشه باخته منم.

۸ ۷

بغض خفه می‌کنه آدمو اصلا!!

  1. رفته بودم بیرون بعد از کلاس. تو مسیر از دم میوه‌فروشی رد شدم. رفتم بپرسم پاپریکا داره یا نه. گفت خانوم همشو بذارم ببرین؟ گفتم آخه زیاده من نمی‌تونم ببرم خونه که. گفت خشک‌کردنی‌ها دارن خرابمی‌شن و تازه‌ها دارن چروک می‌شن. همشو به قیمت چروک می‌دم بهتون بذارین بمونه کارتون تموم شد بیاید ببرید. داشتم فکر می‌کردم چه بهونه‌ای بیارم که یه خانم جوون با یه بچه‌ی سه‌ساله تقریباً اومدن تو. سیب می‌خواستن و کاهو و خیار. پسرش اشاره کرد گفت اینا چیه؟ فروشنده گفت آووکادوِ عموجون. به مامانش نگاه کرد. مامانش اخم کرد گفت بدمزه‌س پسرم. سیب و خیار و کاهو نخریده رفتن. فروشنده گفت می‌بینین خانم؟ هیچ‌کس هیچی نمی‌خره دخل همه‌ی مغازه‌ها خالی خالیه.. همه‌ی فلفلارو حساب کردم و تو راه به این نگاه می‌کردم که چه‌قدر مغازه‌ها خالین. چقدر مردم انگار گنگ شدن و چه‌قدر یه نفر باید بیاد که اوضاع رو درست کنه. دلم می‌خواست فلفلای تازه‌تر رو به قیمت تازه‌ها بخرم. ولی خودمم پول نداشتم!
  2. و من! به عنوان یه جوون که قراره فردا کار کنم تو این مملکت لجنی، می‌ترسم. می‌ترسم فردا مجبور بشم به بچه‌م بگم خیلی چیزا بدمزه‌س. خیلی خیابونا آسفالتش سوراخه و خیلی از لباسا به درد نمی‌خورن که. می‌ترسم مستقل بشم و باز نتونم از پس زندگیم بیام. می‌ترسم. می‌ترسم از بیکاری. از فقر! خیلی می‌ترسم. از اینکه بابام یه روز خسته بشه از این همه شبانه‌روز کار کردنای کم‌حاصل. خیلی می‌ترسم.
  3. خدایا کاش یه صاعقه می‌فرستادی همه‌ی این دزدا رو می‌کشتی پودر بشن. یا فاضلاب خونه‌شون بالا میاورد تو فاضلاب غرق می‌شدن می‌رفتن جایی که بهش تعلق دارن. کاش حواست به آرزوهای این بچه‌های واقعاً بی‌گناه و مردم باشه خدا..
  4. دیگه هیچی! بغض فقط.
۱۱ ۱۲

141 اُم

نمیدونم چی باید بنویسم. کلمه ندارم برای بیان کردن چیزی که الان احساس می‌کنم. خوش‌بختی؟ شاید.

هرچی هست امیدوارم هیچ‌وقت تموم نشه این حالت. دارم از مسیر، از کنار تو بودن، از زحمت کشیدن‌ها، از اینکه دیرتر از همه بخوابم و زودتر از همه بیدار بشم، از اینکه شوق داشته باشم برای آرزوهامون لذت می‌برم. خداکنه تموم نشه.. *_*

۲۲

خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم که به دلم بشینه D;

  1. دارم به این فکر می‌کنم که ملت چقدر راحت زندگی می‌کنن و سخت نمی‌گیرن. مثلا طرف واسش مهم نیست که حتماً فلان چیزش صورتی یواش با تناژ سرخابی وحشی باشه. به گل‌بهی چرکولی هم راضیه. ولی خا من هیچ وقت به گل‌بهی چرکولی راضی نشدم. و همیشه تو ذهنم میگم عه ماکسیمم صورتی یواش با تناژ کوفته؟ خب من شخصی‌سازی می‌کنم یه تناژ عــXـنی-شکلاتی ترکیبی ام بهش میدم خاص شه!:|
  2. شما نمی‌دونین چه سخن حکیمانه‌ای منعقد کردم. کل درگیری سه سال اخیرم رو تو سه خط نوشتم. ایمان بیارید. بیارید دیگه.
  3. شاید یک‌هفته میشد که ما قرار بود وافل نبلم نمه ی موز بخوریم که موزای مونده مصرف شه. امروز مامانم گفت بهار عزیزم! کیک داریم! چه کیکی پخته برات مامان! صبحا که مثل کرگدن زخمی گشنه‌ای بخور قربونت برم. این ینی بدمزه‌ترین کیک دنیا منتظرم بود. در اصل به فارسی سخت گفت جوری موزارو مصرف کردم که بابات یاد بگیره به اندازه بخره و تو هم قشنگ اسهـXـال شی که بابات حسابی درس عبرت بگیره. با اون عمه‌های آشغالت.
  4. آشپزخونه جووری بوی بد میده که نمیشه بری سمتش آب بخوری حتی. آره خلاصه.
  5. دیشب مامانم از خواهرم پرسید طوریه وقتی شوهرش ماکارونی دوست نداره ما فردا ماکارونی بخوریم؟ خواهرم گفت آخه فردا از راه امتحان ارتقا میاد. منم گفتم به عنــXــم. من ماکارونی می‌خوام. این وسط بابام ناراحت شده که اینه؟ اینه جواب زحمتای بی دریغ مادرت؟ چه کردی با زحمت‌های ما؟ اینه آرمان های امام راحل و ناجی؟  :| بابا خب من که واسه ماکارونی گفتم. ولی حتی واقعیشم که گفته باشم ماکارونی ارزششو داره.
  6. قشنگ معلومه زده به سرما. فردا یه امتحان مهم دارم. چقدر جات خالیه اژدهای خفته‌ی خسته. هرلحظه‌ی تابستون یاد پارسال می‌افتم. بی‌شک اگه نبودی مسیر زندگی من این‌قدر درسی نمی‌شد. این‌قدر رنگی نمی‌شد. دلم می‌خواد همیشه قوی بمونی. رفیق روزای سخت من. سختیایی که هیچ‌کس حتی نفهمید چی بودن ولی تو بلندم کردی.صبوری کردی و من مثل بچه‌ی سرتقی بودم که آب‌نبات می‌خواست. و چه‌قدر گاهی قانع کردن این بچه سخت بود و تو حوصله می‌کردی. بود وقتی که خودتم میزون نبودی ولی امید اومدن روزای بهتر رو می‌دادی به من که چشم دوخته بودم ببینم تو میگی یه روز خوب میاد؟ اگه تو می‌گفتی می‌اومد. می‌آوردمش. حالا شاید نوبت منه بهت بگم دستتو بذاری رو شونه‌ای که خودت بلندش کردی و دوباره پا شی. تو قوی‌تر از این حرفایی. خیلی قوی‌تر. قوی بودنت معلومه. مثل ستاره‌های سربی تو شبای کویر..
  7. دیگه حرف خاصی ندارم و فقط اینم بگم که الان حالم خوبه، اوکی‌ام. و ترجیحم اینه که وبلاگمو ببندم با حال خوب و برم دنبال زندگیم چون به شدت جذاب و وسوسه کننده‌س برای من. و با خوشحالی برگردم. رو صفحه سفیده بذارم التماس دعا یا چی؟ :))
۲۱ ۶

[آیکون نمره‌ی بیست کلاسو نمی‌خوام و غیره]

به این فکر می‌کنم که هدیه گرفتن از تو چه‌قدر لذت‌بخشه و لبخند می‌زنم به لحظه‌ای که از تو داش‌بورد یه جعبه بهم دادی و گفتی:«برای موهات خریدم. خیلی تو صورتت بودن.» 

لبخندم جمع نمیشه و دوست‌دارم هی بهت بگم مرسی. هی چشام از خوش‌حالی برق بزنه. هی هی :)

+ اینا *_*

۱۰

مث یه جوجه ی خیسیده پشت پنجره

  1. دقت کردین اخیراً چقدر چرت و پرت مینویسم؟ چون سوژه ندارم. امروز که رفتم بیرون و کلی حرف دارم برای زدن میبینم که قبلا چقدر بیرون میرفتیم و چقدر همش تو خونه نبودیم. ولی من تو خونه دلم قرص تره. اینقدر نرفته بودم که حساسیتم به برگ و درخت دوباره برگشته و چشام کاسه خون شدن! :دی
  2. آقااا امروز کنارمون یه جلسه انرژی درمانی برگزار شد که عصن عالی بود :دی میگفتن که ما شیرینی جذب کردیم خدا واسمون شیرینی فرستاد. یکیشون که میگفت من سگم گم شده بود در مائده( سفره) قبلی سگم جذب شد و برگشت. یا میگفت من از خدای مهربون خواستم شوهرم مهربان بشه و این رو به خودم فوت کردم تا شوهرم در مقابلم لال شه. ینی سیامک انصاری وار همین جوری نگا میکردم من فقط! :/ ولی خوب شد نگا کردم بهم شیرینی دادن.
  3. من مث سگ از برنامه درسیم عقب افتادم و استرس اینکه نشه جبرانش کرد تا آخر تابستون داره منو نیکشه واقعا. خدایا دیگه سر کتابا نمیخوابم. خدایا ببخشید. ):
  4. گفته بودم بعضیا چشماشون جای چشم صلاح کشتار دسته جمعی عه؟
  5. همین دیگه.  هیچی.. 
۹ ۷

پست ناشناس این ماهم بذاریم خیالمون راحت شه

آره خلاصه :))

۲۳ ۴

سر کلاس فیزیک

دبیر : وزنه‌ای به جرمِ...
یکی از بچه‌ها : آقا فضله‌ای به چی؟ 
پ.ن: هنوز دارم فکر می‌کنم نسیم..:)
۷ ۴

شما بگید من می‌شنوم..

از انگیزه.
۱۵

جام جهانی ِچشمات!

می‌دونی؟ منو هیچ‌کس دعوت نکرده که از تو بنویسم. می‌خواستم خودم بنویسم ازت. ولی از آخرین باری که چشماتو دیدم یه‌سال می‌گذره. تو فرودگاه فقط چشماتو دیدم. بعدش کفشات. دیگه نفهمیدم چه‌طوری به بقیه سلام کردم و چه‌طور کوله به اون بزرگی رو جا گذاشتم! فکر می‌کنم چشمامون هم‌رنگن. چشمای من مردمکش مشخص نیست. باید یه‌بار بیام زل بزنم تو چشات ببینم چشمای تو هم همین‌قدر مشکیه یا مشکی تره؟ 
نمی‌دونم قراره چندسال طول بکشه. ولی این انتظار یه روزی تموم میشه. یه‌روزِ خوب! یه‌روزِ پر از خوش‌حالی که من و تو می‌خندیم و نمی‌فهمیم چه‌طور خیابون‌هارو رد می‌کنیم. برای بچه‌ها توی سی‌و‌سه‌پل ساز میزنیم و دستای همو محکم می‌گیریم که شهر قشنگ‌تر بشه.
امروز روز مهمی بود برای تو. هرثانیه‌ش رو منم مثل تو مضطرب بودم و برات ذکر می‌گفتم. احتمالاً ان‌قدر چشم دوختی به اون برگه‌ها که خسته‌ی خسته‌ای. امید به ساختن روزای قشنگ کنارِ تو، چشمای منو باز نگه می‌داره. خواب شبو ازم می‌گیره و برقی که خیلی‌وقت بود نداشتن رو بهشون برگردونده.
خدارو چه دیدی! شاید جام‌جهانی بعدی، قهرمانی که تو چشمام می‌درخشه تو باشی.. :)
۱۲
About me
ظاهراً طول و عرض لبخندم
واقعاً گریه می‌شوم به درون
ظاهراً مثل قبل آرامم
واقعاً قرص می‌شوم به جنون

حالا این‌جا منم با تنهایی
چمدونی که راهیِ سفره
گور بابای مردمِ دنیا
توو کتابا جهان قشنگ‌تره

ظاهراً گریه می‌کنم از درد
واقعاً درد می‌کشم از درد
ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد..

|سید مهدی موسوی|
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان