..ـستاره‌های سربی، فانوسَکای خاموشـ..

..ـمن گنگ خواب‌دیده و تمامِ عالم کر؛ من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنشـ..

141 اُم

نمیدونم چی باید بنویسم. کلمه ندارم برای بیان کردن چیزی که الان احساس می‌کنم. خوش‌بختی؟ شاید.

هرچی هست امیدوارم هیچ‌وقت تموم نشه این حالت. دارم از مسیر، از کنار تو بودن، از زحمت کشیدن‌ها، از اینکه دیرتر از همه بخوابم و زودتر از همه بیدار بشم، از اینکه شوق داشته باشم برای آرزوهامون لذت می‌برم. خداکنه تموم نشه.. *_*

۲۳

یادم رفت بنویسم ۴۳ روز مونده تا تولدم D:

۱. دیشب دلم کیک تولد میخواست. تولد هیشکی هم نبود. مامانم رفت بیرون خرید داشت واسم کیک هم خریده بود. اینقدررر خوشحال شدم! قضیه ی تیتاپ و همون بود قشنگ! :))

۲. کارنامه‌ها رو دادن. من عصن فکرشم نمیکردم وضعیت اینجوری باشه که از ۶۰ نفر فقط ۱۸ نفر نمره ی زیر ۱۵ نداشته باشن و معدلشونم بالای نونزده باشه. من که مویرگی رد شدم. بیشتر از من دوستم خوشحال بود. شرط بسته بودیم سر پیتزا مخصوص. بخاطر یک صدم هفتاد تومن ناقابل پیاده میشم. چه روزگاریه آخه؟ :| 

۳. آقااااا معدل زیر هجده هم داشتیما. یازده تا.

۴. آقا مرسی از دعاهاتون ولی من با تمام قوا جوری گند زدم که اصلا دیگه حالی به آدم نمیمونه والا نه بلا نه دلا بلا بالا دلا دالا.

۵. از همه‌چیز مسخره‌تر هدیه‌ای بود که مامانم خرید. حس بچه‌ای رو داشتم که واسه اولین بار تنهایی رفته پی‌پی کرده همه براش دست می‌زنن. به همین شکل مامانم شاد بود عصن :)) البته نسبت به نوبت دوم پارسال ۰/۴ بیشتر شده معدلم.

۶. من همیشه سعی میکنم جدی راه برم. ولی خب مثلا میخوام برم دسشویی دوستم خنده‌ش میگیره میگه دیگه دسشویی که ژست نداره داداش. ولی خب به هرحال من ثابت‌قدمی‌مو حفظ میکنم -_- داشتم میرفتم دسشویی یهو دوستم هم جیغ زد که بترسم هم پا داد دم پام. عر زدم سگ تو روت فلان فلان یهو مدیر رد شد. :|

۷. انتظار خیلی بده. کل هفته‌ی پیش از خوابم زدم که امروز حدفاصل آزمون تا اعلام نتایج بخوابم خستگیام در بره الان خوابم نمیبره و به وقتی فکر میکنم که برادرم باز بیاد بگه فلان دانش‌آموزم اینقدر پیشرفت کرد و تو بازم ریـ.. :| آره خلاصه.

۸. آقا من مامانم یه مدت واقعاً ناهار نمی‌پخت. بعد من واقعاً آبرو نذاشته بودم براش تا خواجه نصیرالدین طوسی هم می‌دونست من امروز ناهار تخم‌مرغ خوردم و دلم چی می‌خواسته!:| آخرین دفعه از پائین پله‌ها پرسیدم مامان ناهار داریم؟ گفت نه دیگه قیمه مونده از دیروز. کفشامو دوباره پوشیدم برم ناهار بخرم -__- هنوز دارن بهم میخندن نامردا. البته ناهار داشتیم اون روز :]

۹. اگه آزمونمو خووووووب داده بودم، عصر میرم کافه یکم خودمو خجالت میدم!:|

۱۰. اون خاله‌م بود که گفتم سرطان کبد داره حالش خوب نیست؟ حالش خیلی بده. تو فامیل کلا یه جوریه که هر وقت خواب عمه‌ی مامانمو می‌بینن که میگه اومدم دنبال فلانی، فلانی فوت میشه. خواب دیدن اومده دنبال خاله.. میشه دعا کنین خوب بشه؟ خدایا معجزه کن تروخدا.. خدایا :(

۱۱. این سری تسلیم نمیشم! قول میدم :/

۱۲. ددابظ.

۱۳ ۷

چهلُ هشتم

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

از شادی به شادی

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

با ریتم خنده‌هام می‌رقصه عقربه :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

تو فرق داری با همه دنیا :))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پر ماهِ و ستاره؛ شبِ تابستونیِ تو

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
About me
ظاهراً طول و عرض لبخندم
واقعاً گریه می‌شوم به درون
ظاهراً مثل قبل آرامم
واقعاً قرص می‌شوم به جنون

حالا این‌جا منم با تنهایی
چمدونی که راهیِ سفره
گور بابای مردمِ دنیا
توو کتابا جهان قشنگ‌تره

ظاهراً گریه می‌کنم از درد
واقعاً درد می‌کشم از درد
ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد..

|سید مهدی موسوی|
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان