I'm Galaxy Girl

And finally ; all I learned was how to be STRONG but ALONE

And finally ; all I learned was how to be STRONG but ALONE

I'm Galaxy Girl

‪
‬پریدی از من و رفتی به آشیانه ی کی ؟
بگو کجایی و نوک میزنی به دانه ی کی ؟
‪
‬هوای گریه که تنگ غروب زد به سرت
پناه می بری از غصه ها به شانه ی کی ؟
‪ ‬شبی که غمزده باشی تو را بخنداند
ادای مسخره و رقص ناشیانه ی کی ؟

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات

۵ مطلب با موضوع «خوش‌بختی» ثبت شده است

چهلُ هشتم



یکی از بهترین مسافرت‌های زندگیم! :))

از شادی به شادی

کلاسمون تو یه مدرسه‌ی پسرونه برگزار میشه. یه درخت خوشگلِ چاقالو وسطشه، باقیشو ترکیبی آسفالت و موزائیک کردن.بیست دقیقه دیر رفته بودم و می‌دونستم فاتحه‌م خونده‌س. لذا سعی کردم حداقل خوش‌اخلاق‌ترین باشم تا استاد تو عمل انجام‌شده قرار بگیره.‌‌‌‌‌‌‌‌‌جلسه‌ی آخر بود دوست نداشتم دعوام کنه.رفتم داخل گفتم ســــــــلام استاد صبحتون به‌خیر. خندید گفت بیا برو آتیش‌پاره فک نکن نفهمیدم ولی‌اااا. خندیدم رفتم نشستم سرِ جام. لیلی و مجنون درس می‌داد. عاشقش شدم. واااای پسر مجنون لعنتی چقدر خوبه. چقدر روانیه. احساس هم‌زادپنداریِ خاصی دارم نسبت بهش. یه دختره‌ی تازه‌وارد اومده مدرسه‌مون. شوخی‌هامون رو نمی‌فهمه. مثلا نمی‌فهمه چرا من هر وقت سید رو می‌بینم میگم عهههه قناری! بعد بچه‌ها خودزنی می‌کنن :| نشسته‌بود کنار دست من. باهاش شوخی کردم. می‌خندید، به اینکه  «فتوح» رو شنیده‌بودم  «فطور» این‌قدر خندید که اخطار گرفتیم هردو :|

کلاس تموم شد، اصلا کاش این استادِ ما هی حرف می‌زد هی من دستامو میزدم زیرِ چونه‌م گوش می‌دادم به شعراش. بعد جلسه‌ی بعد خوش‌خط واسش می‌نوشتم رو تابلو تا از ذوق بمیره و بیشتر شعر بخونه و منم از ذوق بمیرم. ذوق کردنمم کشتار دسته‌جمعی‌ عه :|

من و سه‌تا از دوستام داشتیم می‌رفتیم بیرون بچرخیم. من گوشی هم نبرده بودم اصلا که مامانم زنگ نزنه بگه برگرد :-" تو خیابون چهارتایی عرضِ پیاده‌رو رو گرفته‌بودیم و اصلا حواسمون نبود. بعد من واسم سوال شد چرا هرکس رد میشه فحش میده؟ بعد دیگه جفت‌جفت راه رفتیم. یکی از بچه‌ها داشت فیلمی رو که من تازه می‌خواستم ببینم رو تعریف می‌کرد. همین‌طوری داشتیم بحث می‌کردیم و می‌خندیدیم که متوجه شدیم یه چهارراه اضافه اومدیم. برگشتیم بالا. بچه‌ها می‌گفتن بریم فلان کافه که فلان کوفت رو بخوریم و فلان عکس رو بگیریم و فلان‌جا آپلود کنیم. منم گفتم خفه شن. رفتیم تو یه مغازه‌ی بی در و پیکر. یعنی اصلا اسم نداشت که من بدونم چی‌فروشی بودش دقیقاً :|

من و نوگل یخ‌در‌بهشت خوردیم. اون دو تا هم ذرت مکزیکی. من و یکی از بچه‌ها که ذرت داشت همزمان بهم نگاه کردیم گفتیم مال تو چه مزه‌ای عه؟ آره خلاصه اینقدر بهداشتی بود قاشق و نی‌هامون که نگو اصلا :| 

دیگه سفارشمون رو خورده بودیم که واسه یه خانم اسنک بردن. ما مثل وحشیا دراز شده بودیم رو میز اون خانوم اسنک خوردنش رو نگاه می‌کردیم. دیگه هم پول نداشتیم :| البته من داشتم ولی خب اون‌وقت باید مادرحساب می‌شدم که شدم. رفتم واسه این گشنه‌ها هشت تومن بی‌زبون اسنک خریدم. ینی چرک و کصافط می‌ریخت از زمین و میز و سینی و در دیوار. ولی خیلی چسبید انصافاً. ینی این‌قدر خندیده بودیم که واقعاً نمی‌تونستیم صاف راه بریم.

و خب من واقعاً روم نمیشه واستون تعریف کنم چی بودن :-" داشتیم می‌رفتیم خونه‌هامون که نوگل بیرونِ مغازه کنارم ایستاد تا بقیه بیان. گفت دلم واست تنگ شده بود. گفتم منم. خیلی. زمزمه‌وار خوند خواهی بیا ببخشا.. خندیدم. سعی کردم چشمک بزنم و بگم شیکر میخوری جفا کنی. خندید. گفت بغلم کن. احساس می‌کردم تو خیابون زشته. سعی کردم سریع‌تر این‌کارو انجام بدم و برم. گفت محکم کصافط! و من محــــکم بغلش کردم. یادِ مدرسه‌ها افتاده بودیم جفتمون. همزمان خوندیم:«اون مــــــی‌رود دامَن‌کِشـــــــان..» باهاش خداحافظی کردم. رفتم بالاتر دربست گرفتم. نمی‌تونستم لبخند نزنم، بهم خوش‌گذشته بود.:)

با ریتم خنده‌هام می‌رقصه عقربه :)

اومد گفت دفتر ریاضیتو بده. بهش دادم. تصادفی سوال می‌پرسید به همش جواب دادم. از فیزیک پرسید. جلوی بعضی سوالا شکلک کشیده بودم، خوشحال یا ناراحت مثلا. واسش گفتم که فلان شکلک خوشحال مال وقتیه که سوال رو حل کردم خودم فقط. یا مثلا اون ناراحته رو بلد نبودم. بهم گفت خب اینو که بلد نبودی الان حل کن. حل کردم. زیست بلد نبود بپرسه ازم :)))) دستشو می‌ذاشت رو شاخه‌ها یه کلمه‌ی کلیدی می‌گفت بعد می‌گفت تو نکته‌هاشو بگو. گفتم. گفت چی می‌خونی؟ گفتم زیست. گفت بعدش چی؟ گفتم ریاضی.

گفت ماشالا. رفت بیرون و برگشت. صدام زدن برم چایی بخورم. کنارِ چایی یه جعبه شیرینی بود، گفتم واااای شیرینی! می‌خواستم نخورم که چاق نشم ولی گفتن در جعبه رو باز کنم. داشتم ناپلئونی رو می‌ذاشتم گوشه لپم دیدم به درِ جعبه یه کاغذ چسبوندن. چسبارو کندم. پاکت بود. پاکتو باز کردم توش بیلیت بود..

تو فرق داری با همه دنیا :))

عاشق وقتایی‌ام که میشینم جلوی بابام حرف می‌زنم حرف می‌زنم حرف می‌زنم، بعدش میگه یه چیزی میگم پررو نشی دور برداریاااا! ولی سرم دیگه درد نمیکنه. :))

پ.ن: فلوکسیتین هستم، بدون عوارض.

پر ماهِ و ستاره؛ شبِ تابستونیِ تو

زنگ در را که می‌زدم حتی جان نداشتم دستم را تا زنگ بالا بیاورم. کسی در را باز نکرد. توی کوله‌ام دنبال کلید می‌گشتم. می‌دانستم کلید دارم ولی نمی‌دانستم کجای کیف. پایم از خستگی تیر می‌کشید و هی این‌پا و آن‌پا می‌شدم به دنبال یک حلقه‌ی فلزی با سه تا کلید. نبود. زنگ پائین را زدم. در باز شد ولی قفل بود. دست‌هایم را گذاشته بودم روی زانوهایم و به این فکر می‌کردم که اگر مادرم بفهمد نون هم با ما آمده‌بود سرم را می‌گذارد روی سینه‌ام. می‌توانستم نگویم یا بگویم نبود، ولی این مدل دروغ‌ها توی کار من نیست. در را خواهرم باز کرد. توی حیاط مشغول بودند و صدای من را نمی‌شنیدند، صدای زنگ را هم.

توی درگاهِ درِ پارکینگ مادرم گفت کار خاصی نمی‌خواهد بکنم، فقط بروم پیاز و گوشت و سیب‌زمینی و فلفل‌دلمه‌ای و گوجه‌هارا خرد کنم بعد با بادمجان و کدو تاس‌کباب درست کنم. به انبوه تکالیفم فکر می‌کردم. به گردنم که از حمل کردن کوله‌ی سنگینم تیر می‌کشید. ولی دردِ پایم امانم را بیش از این‌ها بریده بود. گفتم باشه که سریع‌تر بروم کفش‌هایم را دربیاورم. بدون اینکه بندهایش را باز کرده باشم درشان آوردم و نشستم. فقط نشستم.

نشستم توی پله‌ها. صدای خندیدن خواهرم می‌آمد. کاش همیشه خواهرم بخندد، صدای خندیدنش را خیلی دوست دارم. مثل من تصنع و کجکی خندیدن توی کارش نیست، یا از تهِ دل می‌خندد یا نمی‌خندد. هنوز لباسم را عوض نکرده بودم که مادرم از پائینِ پله‌ها گفت گوشت‌هارا ریخته‌ام یا نه. من هم از وسط اتاقم داد زدم نه. امیدوارم شنیده باشد.

وقتی دستم را توی شیشه‌ی زردچوبه فرو بردم و دستم زرد شد، وقتی دستم را همراه با پیاز‌ها نگینی خرد کردم، وقتی گوجه‌هارا تفت می‌دادم، همه‌ی این وقت‌ها دلم می‌خواست بزنم زیرِ این ظرف‌ها و به جایش یک لازانیای خوش‌مزه درست کنم. بعد وقتی گذاشتمش توی فر بروم آن شالِ قرمزم را سرم کنم و بعد برویم پارک. همان پارکی که خیلی‌وقت‌پیش‌ها می‌رفتیم. بعد محض رضای خدا یک‌بار یک‌نفر وقتی من حواسم نیست حواسش به من باشد و یک عکسِ یهوییِ دل‌نشین از من بگیرد. من دیگر خسته‌ام از عکس‌های دل‌نشینِ هنریِ بقیه توی دوربینم. جرات هم ندارم گله کنم چون یک‌بار وقتی به خواهرم گفتم چرا تو یک‌جوری از من عکس نمی‌گیری که برای یک‌بار هم که شده احساس کنم من هم زیبا هستم؟ گفت به این دلیل که من هیچ‌وقت مثل او خانم نمی‌شینم که عکس‌هایم هم قشنگ بشود. آن‌شب احساس کردم یک میمون درختی زشت هستم. هرچند ژست‌های توی عکس های خواهرم را هم خودم یادش می‌دهم. ولی خب دلم عجیب هوای پارک رفتن کرد. هوای اینکه یک‌نفر هم بلد باشد از خندیدنِ من هرچند که زشت است عکس بگیرد و بنویسد:«تو می‌خندی همین بسه برای من». می‌بینید؟ حتی این کپشن‌هارا هم خودم یادش می‌دهم.

سرگرمِ غذا درست کردن بودم که یادم رفت یک تی‌بگ گذاشته‌ام توی آب‌جوش. لعنتی تلخِ تلخ شده بود. چای را تلخ خوردم، راستش را بخواهید اصلا مزه‌اش را نفهمیدم. گوشم پیشِ هوای گریه‌ی شجریان بود و دلم، در میانِ دستانِ بادی که همیشه توی پارک می‌پیچد لای موهایم..