..ـستاره‌های سربی، فانوسَکای خاموشـ..

..ـمن گنگ خواب‌دیده و تمامِ عالم کر؛ من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنشـ..

یادم رفت بنویسم ۴۳ روز مونده تا تولدم D:

۱. دیشب دلم کیک تولد میخواست. تولد هیشکی هم نبود. مامانم رفت بیرون خرید داشت واسم کیک هم خریده بود. اینقدررر خوشحال شدم! قضیه ی تیتاپ و همون بود قشنگ! :))

۲. کارنامه‌ها رو دادن. من عصن فکرشم نمیکردم وضعیت اینجوری باشه که از ۶۰ نفر فقط ۱۸ نفر نمره ی زیر ۱۵ نداشته باشن و معدلشونم بالای نونزده باشه. من که مویرگی رد شدم. بیشتر از من دوستم خوشحال بود. شرط بسته بودیم سر پیتزا مخصوص. بخاطر یک صدم هفتاد تومن ناقابل پیاده میشم. چه روزگاریه آخه؟ :| 

۳. آقااااا معدل زیر هجده هم داشتیما. یازده تا.

۴. آقا مرسی از دعاهاتون ولی من با تمام قوا جوری گند زدم که اصلا دیگه حالی به آدم نمیمونه والا نه بلا نه دلا بلا بالا دلا دالا.

۵. از همه‌چیز مسخره‌تر هدیه‌ای بود که مامانم خرید. حس بچه‌ای رو داشتم که واسه اولین بار تنهایی رفته پی‌پی کرده همه براش دست می‌زنن. به همین شکل مامانم شاد بود عصن :)) البته نسبت به نوبت دوم پارسال ۰/۴ بیشتر شده معدلم.

۶. من همیشه سعی میکنم جدی راه برم. ولی خب مثلا میخوام برم دسشویی دوستم خنده‌ش میگیره میگه دیگه دسشویی که ژست نداره داداش. ولی خب به هرحال من ثابت‌قدمی‌مو حفظ میکنم -_- داشتم میرفتم دسشویی یهو دوستم هم جیغ زد که بترسم هم پا داد دم پام. عر زدم سگ تو روت فلان فلان یهو مدیر رد شد. :|

۷. انتظار خیلی بده. کل هفته‌ی پیش از خوابم زدم که امروز حدفاصل آزمون تا اعلام نتایج بخوابم خستگیام در بره الان خوابم نمیبره و به وقتی فکر میکنم که برادرم باز بیاد بگه فلان دانش‌آموزم اینقدر پیشرفت کرد و تو بازم ریـ.. :| آره خلاصه.

۸. آقا من مامانم یه مدت واقعاً ناهار نمی‌پخت. بعد من واقعاً آبرو نذاشته بودم براش تا خواجه نصیرالدین طوسی هم می‌دونست من امروز ناهار تخم‌مرغ خوردم و دلم چی می‌خواسته!:| آخرین دفعه از پائین پله‌ها پرسیدم مامان ناهار داریم؟ گفت نه دیگه قیمه مونده از دیروز. کفشامو دوباره پوشیدم برم ناهار بخرم -__- هنوز دارن بهم میخندن نامردا. البته ناهار داشتیم اون روز :]

۹. اگه آزمونمو خووووووب داده بودم، عصر میرم کافه یکم خودمو خجالت میدم!:|

۱۰. اون خاله‌م بود که گفتم سرطان کبد داره حالش خوب نیست؟ حالش خیلی بده. تو فامیل کلا یه جوریه که هر وقت خواب عمه‌ی مامانمو می‌بینن که میگه اومدم دنبال فلانی، فلانی فوت میشه. خواب دیدن اومده دنبال خاله.. میشه دعا کنین خوب بشه؟ خدایا معجزه کن تروخدا.. خدایا :(

۱۱. این سری تسلیم نمیشم! قول میدم :/

۱۲. ددابظ.

۱۳ ۷

دهنم سرویسه خلاصه :دی

هرشب برناممو نشون برادرم میدم. هی میگه این کمه این زیاده اون فولانه. دیشب بهش گفتم داداش مگه اومدی مغازه هرشب یه چیزی سفارش میدی؟ حالا جدای از شوخی من نمیدونم ملت از کی تاحالا تو مغازه سفارش میدن؟ :))) آقا این آزمون آخر هفته خیلی مهمه برام. میشه برام دعا کنید لطفا؟ یه جور خاصی چِم چِمالم.
۸ ۱۴

کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد..

- فقط دمشو بزنم که موخره داره دیگه؟
+ نه. همشو.
۱۷ ۱۵

وقتی نمی‌نوشتم این‌قدر عنوانای قشنگی تو ذهنم بود! :|

دقت کردین اخیراً به‌شدت زیادپیدا شدم؟ چه این‌جا چه اینستا. الانم با تب‌لت خواهرم اومدم دارم پست می‌ذارم. راستش حرف خاصی ندارم به اون صورت. اومدم یکم حرف بزنم فقط. آقا اون روز دبیر شیمی گفت خب بچه‌ها بنویسین تو این چندماه چه نظری دارین نسبت به من و کلاسم. من مثل این دخترایی که سالهاست تو کف یه پسری هستن و اون پسره بعد از مدت‌ها گوشه‌چشمی می‌ندازه بهشون و اینا ذوق‌مرگ میشن جفتک می‌زنن نوشتم آقا ما خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی دوستون داریم. آقا خیلی خوبین. آقا تو محشری. ینی شانسم گفت سرکلاس بلند نخوند مال منو مثل بقیه. یکی از بچه‌ها نوشته بود همه چی آرووومه. من چقدر خوشحالم. پیشم هستی حالا، به خودم می‌بالم. رسید به خط سوم گفت خب آقا اینجاش که یه فرض باطله ولی من میخونم که نوشته تو به من بیست میدی، از چشات معلومه! دوست دارم تصدقش بشم واقعا. فک کن سوم دبیرستان بوده واسه امتحانات نهایی دینی فقط یه درس خونده شده دو. معدل بالا بوده تک ماده کرده رفته تهران شیمی خونده. دوستش دارم. با تمام وجود!

امروز سرکلاس فیزیک بودم. بهم خوش گذشت. بعد از اون همه گند زدن تو امتحانات و احساس سرخوردگی، از اینکه می‌فهمیدم احساس خوبی داشتم. در حالی که بقیه نمی‌فهمیدن :| حس خوبیه کلا. دوست دارم معلم‌هامو. بعد اومدم خونه با خواهرم رگ خواب دیدم. خیلی فیبم جالبی نبود ولی ارزش یه‌بار دیدن رو داشت!:/ بابا ینی دیگه هیچ موضوعی نیست تو این مملکت؟ شت واقعا.

دیگه نمره‌هامم بذارین بگم براتون. شیمی ۱۹/۲۵. عربی ۱۹. دینی ۲۰. فارسی و انشا هنوز نداده بین ۱۱تا نونزده. فیزیک ۱۸. زیست ۱۷/۲۵. ریاضی ۱۶/۵. زمین ۱۸. ورزش ۱۹. انسان ۱۸/۵. تاریخ ۱۷!

خب دیگه عرضم به حضورتون که درسایی مثل زمین شناسی رو پایین‌ترین نمره‌ی کلاس شدم. زیست هم همین‌طور بود که فهمیدم ۱۱ هم داشتیم و شادمان شدم. آقا شنبه بابام میخواد بیاد مدرسه با دبیر تاریخم حرف بزنه. حالا حرف زد میام میگم بهتون بعداً که چی شد.

دیگه اینکه اون روزی که برگه‌های تاریخ رو داد من تو مدرسه بعد از چهار ماه گریه نکردن توی مدرسه، جوری عر میزدم و جامه می‌دریدم که واقعاً بعضی از بچه‌ها احساس می‌کردن الان خیلی از من بهترن :/ و حقیقتاً احساس میکردم یه مشت غورباقه‌ی هفت‌تیرکشن. الحمدلله در سایر درس‌ها با خاک یکسان شدن.

گاهی وقتا فکر می‌کنم هدفم خیلی بزرگتر از من و توانایی‌هامه. بعد می‌بینم نه. چیزی که هم‌خوانی نداره تلاشمه. مثلا جرا الان فردا باید آزمون من باشه و من یه تست ریاضی و حتی یه تست زیست (منهای اون هفتاد تا که تو مدرسه زدم) نباید زده باشم؟ خب چه غلطی دارم میکنم واقعاً؟ می‌ترسم از آزمون فردا. خیلی زیاد..!

به قول شمیم، الهی که بخواین و بشه. واقعاً الان دارم می‌بینم کسایی رو که می‌خوان ولی نمی‌شه.. و این واقعاً دردناکه. دیگه از حرفای صد من یه غازی که میخواستم بزنم و نگفتم اینه که بزرگ شدن حس خوبیه، فهمیدن حس خوبیه. اینکه بتونی جای بقیه درد بکشی تا بقیه راحت‌تر باشن واقعا لذت بخشه! اینکه روت حساب کنن، حرفت حجت باشه، اینا واقعاً لذت بخشه.. :)

توی مدرسه اینقدر اتفاق خنده دار میفته که اگه مثل قبلا وقتش رو داشتم وبلاگم دوباره جون میگرفت. نه که الان جون نداشته باشه، ولی انتظارات بیشتری هست ازش. و من چه برنامه هایی دارم برای وقتی که وقت داشته باشم!*_* 

الان چیزی هم یادم نمیاد بنویسم. باید یه سری بشینم پیش دوستم هی علامت بزنم یادم یمونه :)))

۲۰ ۱۱

یاعلی..

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

I keep falling down

و باز هم معدل زیر نونزده..

پ.ن: ینی می‌بینم این عیدو..؟ 

۲۰ ۱۰
About me
ظاهراً طول و عرض لبخندم
واقعاً گریه می‌شوم به درون
ظاهراً مثل قبل آرامم
واقعاً قرص می‌شوم به جنون

حالا این‌جا منم با تنهایی
چمدونی که راهیِ سفره
گور بابای مردمِ دنیا
توو کتابا جهان قشنگ‌تره

ظاهراً گریه می‌کنم از درد
واقعاً درد می‌کشم از درد
ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد..

|سید مهدی موسوی|
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان