..ـستاره‌های سربی، فانوسَکای خاموشـ..

..ـمن گنگ خواب‌دیده و تمامِ عالم کر؛ من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنشـ..

جام جهانی ِچشمات!

می‌دونی؟ منو هیچ‌کس دعوت نکرده که از تو بنویسم. می‌خواستم خودم بنویسم ازت. ولی از آخرین باری که چشماتو دیدم یه‌سال می‌گذره. تو فرودگاه فقط چشماتو دیدم. بعدش کفشات. دیگه نفهمیدم چه‌طوری به بقیه سلام کردم و چه‌طور کوله به اون بزرگی رو جا گذاشتم! فکر می‌کنم چشمامون هم‌رنگن. چشمای من مردمکش مشخص نیست. باید یه‌بار بیام زل بزنم تو چشات ببینم چشمای تو هم همین‌قدر مشکیه یا مشکی تره؟ 
نمی‌دونم قراره چندسال طول بکشه. ولی این انتظار یه روزی تموم میشه. یه‌روزِ خوب! یه‌روزِ پر از خوش‌حالی که من و تو می‌خندیم و نمی‌فهمیم چه‌طور خیابون‌هارو رد می‌کنیم. برای بچه‌ها توی سی‌و‌سه‌پل ساز میزنیم و دستای همو محکم می‌گیریم که شهر قشنگ‌تر بشه.
امروز روز مهمی بود برای تو. هرثانیه‌ش رو منم مثل تو مضطرب بودم و برات ذکر می‌گفتم. احتمالاً ان‌قدر چشم دوختی به اون برگه‌ها که خسته‌ی خسته‌ای. امید به ساختن روزای قشنگ کنارِ تو، چشمای منو باز نگه می‌داره. خواب شبو ازم می‌گیره و برقی که خیلی‌وقت بود نداشتن رو بهشون برگردونده.
خدارو چه دیدی! شاید جام‌جهانی بعدی، قهرمانی که تو چشمام می‌درخشه تو باشی.. :)
۱۲
About me
ظاهراً طول و عرض لبخندم
واقعاً گریه می‌شوم به درون
ظاهراً مثل قبل آرامم
واقعاً قرص می‌شوم به جنون

حالا این‌جا منم با تنهایی
چمدونی که راهیِ سفره
گور بابای مردمِ دنیا
توو کتابا جهان قشنگ‌تره

ظاهراً گریه می‌کنم از درد
واقعاً درد می‌کشم از درد
ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد..

|سید مهدی موسوی|
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان