..ـستاره‌های سربی، فانوسَکای خاموشـ..

..ـمن گنگ خواب‌دیده و تمامِ عالم کر؛ من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنشـ..

پاتریک هستم، یک تباه از غرب کشور

لختی پیش، در فرجه‌ی امتحان تاریخ (لعنه الله علیه) قصد داشتیم The Fault In Our Stars را برای بار هفتم ببینیم. در دقایق کمی مانده به پایان فیلم متوجه شدیم که با ورژن زبان اصلی بسیار تفاوت داشته و دوبلور‌ها فیلم جدیدی تحویل داده‌اند. در قسمتی از فیلم گاس حینی که مثل جوجه‌تیغاله (کُرّه‌ی جوجه‌تیغی بر وزن گوساله) ماتم‌زده به هیزل نگاه می‌کرد گفت oh, I'm so lucky. که یعنی هیزل تحفه‌ی آسمانی‌ست و از آنجای آسمان برای وی پرت شده است. هیزل در همین حال، چونان بچه نهنگی که خانواده‌اش دسته‌جمعی خود را لبی‌آب کشته‌اند میگوید no! I'm so lucky. بعد فیلم وارد قسمت‌های شنیع و مبتذلی می‌شود که شما بی‌تربیت‌ها جنبه‌اش را ندارید برایتان بگویم. و اما پرسش کلیدی این است که چه فعل و انفعالاتی می‌تواند در مغز یک دوبلور رخ دهد که در این‌حال بگوید: «دستت چرا یخ کرده؟ میرم پتو بیارم» و فیلم را پاره‌پاره کرده و دقایق آخر را نشان دهد؟ واقعاً چه‌طور می‌شود اصلاً؟ 
نمی‌دانم که می‌دانید که من تباه هستم یا نمی‌دانید که من تباه هستم. به هرحال من به دسته‌ی عینکم هم نیست که شما می‌دانید من تباه هستم یا نه. اما من و خانواده‌ام میتوانیم برای نسلمان نام انتخاب کرده و در جمله‌ی تباه‌سانان بزی‌ایم. دیشب که ایران طی یک گل‌به‌خودی زیبا در صدر گروه مرگ قرار گرفت، هیچ‌کس از خانه‌ی ما نمی‌دانست امشب فوتبالی هم هست! هریک در گوشه‌ای از خانه جنازه‌وار لش بودیم که پدرم گفت پاشید بریم بستنی بخوریم و بیایم. ما هم پاشیده شدیم که برویم بستنی بخوریم و بیایم. اما در راه توسط ترافیک بسیار خرکی‌ای نموده شدیم. بعد دیدیم مردم از هرسو به سوی دیگری عربده می‌کشند و نعره می‌زنند:«آهای دختر چوپون دل دیوونمو کشوندی تو دشت و بیابون. آهای آهای آهای، هووووووی. هوووووی.» پدرم از کسی پرسید ساقی کیست و چرا ملت چنین شادند. آن مرد پاسخمان را با نگاهی تاسف‌بار داد و بعد از یک نفر دیگر پرسیدم آقا؟ مردک زارتی گفت جانم. گفتم چه‌خبره؟ گفت ایران مراکش را برده است. بعد لبخند احمقانه‌ای زد و رفت. 
من مثل یک تمساح مظلوم آرواره‌هایم را درهم می‌فشردم و از شما چه پنهان از شلوغی‌ها مثل سگ ترسیده بودم. ننه‌ام گفت خاک تو سر ندیده‌ت رنگ چرا پریده حالا. پاسخش را ندادم تا بار دیگر من را در میادین عمومی به ابتذال نگیرد. بعد پدرم گفت بیا بزیم یکم نگاه کن ترست بریزه. دو دقیقه اول سرم را پائین انداخته بودم. پنج دقیقه‌ی بعد را دست زدم و در راه برگشت از پدرم پرسیدم:«بابا ما نمی‌رقصیم؟!» پدرم گفت:«دیگه ترست زیادی ریخت دخترم» و من در افق محو شدم. رقصیدن در این‌جور جاها خوب چیزی است. نمی‌دانم شاید هم نباشد.
خب دیگر راستش را بخواهید استراحتم تمام شده و باید بروم تاریخ بخوانم. ددابظ.
۴ ۶
علی محمدرضائی
۰۴ تیر ۱۵:۴۳
همون نظرابراهیم

پاسخ :

همون جواب :))
Ojdohay Khofteh
۳۰ خرداد ۱۵:۴۳
راضیم ازت 😂😂✌

پاسخ :

مخلصم 
وال کوهان دار
۲۶ خرداد ۲۰:۰۶
پاتریک طور نوشتی پاتریک ددابظ

پاسخ :

ددابظ قاتل، ددابظ :))
ابراهیم ...
۲۶ خرداد ۱۷:۲۱
مدت ها بود منتظر همچین پستی بودیما:))

پاسخ :

چه خوب شد که نوشتم پس :)))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
ظاهراً طول و عرض لبخندم
واقعاً گریه می‌شوم به درون
ظاهراً مثل قبل آرامم
واقعاً قرص می‌شوم به جنون

حالا این‌جا منم با تنهایی
چمدونی که راهیِ سفره
گور بابای مردمِ دنیا
توو کتابا جهان قشنگ‌تره

ظاهراً گریه می‌کنم از درد
واقعاً درد می‌کشم از درد
ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد..

|سید مهدی موسوی|
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان