..ـستاره‌های سربی، فانوسَکای خاموشـ..

..ـمن گنگ خواب‌دیده و تمامِ عالم کر؛ من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنشـ..

تو همیشه قدرت‌مندی..

پیش از اینکه نفس بریده‌ام کنی، قدرت حرف‌هایت لب‌های خشکیده‌ام را به لبخند باز می‌کرد. دست‌های بزرگت، جایی پشت این تن رنجور، همان‌جایی که باید چیزی برای تکیه کردن باشد، حس می‌شد. خرده‌هایم را به‌صبر می‌چسباندی. شکستگی‌هارا می‌بوسیدی و در قعر ناامیدی‌هایم، جوانه می‌کاشتی. 
برهان آوردنت مرا از لبه‌ی پرتگاهِ رفتن می‌گرفت. در آرامش می‌فشرد و رها می‌کرد. تو همیشه قدرت‌مند بودی. با کوچک‌ترین حرف شادی‌بخشِ تو، با بادبادک‌ها می‌رقصیدم و کوچک‌ترین دلخوریِ دلِ نازکت تمام تنم را درهم می‌کوفت. هنوز هم قدرت‌مندی. این‌را از سیاه‌مردگی‌های پای چشمم فهمیدم، وقتی اشک‌ها برای تو می‌گریستند.
+ بشنویم |باورم کن، علی زندوکیلی|
۷
About me
ظاهراً طول و عرض لبخندم
واقعاً گریه می‌شوم به درون
ظاهراً مثل قبل آرامم
واقعاً قرص می‌شوم به جنون

حالا این‌جا منم با تنهایی
چمدونی که راهیِ سفره
گور بابای مردمِ دنیا
توو کتابا جهان قشنگ‌تره

ظاهراً گریه می‌کنم از درد
واقعاً درد می‌کشم از درد
ظاهراً خودکشی نخواهم کرد
واقعاً خودکشی نخواهم کرد..

|سید مهدی موسوی|
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان