I'm Galaxy Girl

And finally ; all I learned was how to be STRONG but ALONE

And finally ; all I learned was how to be STRONG but ALONE

I'm Galaxy Girl

‪
‬پریدی از من و رفتی به آشیانه ی کی ؟
بگو کجایی و نوک میزنی به دانه ی کی ؟
‪
‬هوای گریه که تنگ غروب زد به سرت
پناه می بری از غصه ها به شانه ی کی ؟
‪ ‬شبی که غمزده باشی تو را بخنداند
ادای مسخره و رقص ناشیانه ی کی ؟

طبقه بندی موضوعی
بایگانی
آخرین نظرات

پر ماهِ و ستاره؛ شبِ تابستونیِ تو

زنگ در را که می‌زدم حتی جان نداشتم دستم را تا زنگ بالا بیاورم. کسی در را باز نکرد. توی کوله‌ام دنبال کلید می‌گشتم. می‌دانستم کلید دارم ولی نمی‌دانستم کجای کیف. پایم از خستگی تیر می‌کشید و هی این‌پا و آن‌پا می‌شدم به دنبال یک حلقه‌ی فلزی با سه تا کلید. نبود. زنگ پائین را زدم. در باز شد ولی قفل بود. دست‌هایم را گذاشته بودم روی زانوهایم و به این فکر می‌کردم که اگر مادرم بفهمد نون هم با ما آمده‌بود سرم را می‌گذارد روی سینه‌ام. می‌توانستم نگویم یا بگویم نبود، ولی این مدل دروغ‌ها توی کار من نیست. در را خواهرم باز کرد. توی حیاط مشغول بودند و صدای من را نمی‌شنیدند، صدای زنگ را هم.

توی درگاهِ درِ پارکینگ مادرم گفت کار خاصی نمی‌خواهد بکنم، فقط بروم پیاز و گوشت و سیب‌زمینی و فلفل‌دلمه‌ای و گوجه‌هارا خرد کنم بعد با بادمجان و کدو تاس‌کباب درست کنم. به انبوه تکالیفم فکر می‌کردم. به گردنم که از حمل کردن کوله‌ی سنگینم تیر می‌کشید. ولی دردِ پایم امانم را بیش از این‌ها بریده بود. گفتم باشه که سریع‌تر بروم کفش‌هایم را دربیاورم. بدون اینکه بندهایش را باز کرده باشم درشان آوردم و نشستم. فقط نشستم.

نشستم توی پله‌ها. صدای خندیدن خواهرم می‌آمد. کاش همیشه خواهرم بخندد، صدای خندیدنش را خیلی دوست دارم. مثل من تصنع و کجکی خندیدن توی کارش نیست، یا از تهِ دل می‌خندد یا نمی‌خندد. هنوز لباسم را عوض نکرده بودم که مادرم از پائینِ پله‌ها گفت گوشت‌هارا ریخته‌ام یا نه. من هم از وسط اتاقم داد زدم نه. امیدوارم شنیده باشد.

وقتی دستم را توی شیشه‌ی زردچوبه فرو بردم و دستم زرد شد، وقتی دستم را همراه با پیاز‌ها نگینی خرد کردم، وقتی گوجه‌هارا تفت می‌دادم، همه‌ی این وقت‌ها دلم می‌خواست بزنم زیرِ این ظرف‌ها و به جایش یک لازانیای خوش‌مزه درست کنم. بعد وقتی گذاشتمش توی فر بروم آن شالِ قرمزم را سرم کنم و بعد برویم پارک. همان پارکی که خیلی‌وقت‌پیش‌ها می‌رفتیم. بعد محض رضای خدا یک‌بار یک‌نفر وقتی من حواسم نیست حواسش به من باشد و یک عکسِ یهوییِ دل‌نشین از من بگیرد. من دیگر خسته‌ام از عکس‌های دل‌نشینِ هنریِ بقیه توی دوربینم. جرات هم ندارم گله کنم چون یک‌بار وقتی به خواهرم گفتم چرا تو یک‌جوری از من عکس نمی‌گیری که برای یک‌بار هم که شده احساس کنم من هم زیبا هستم؟ گفت به این دلیل که من هیچ‌وقت مثل او خانم نمی‌شینم که عکس‌هایم هم قشنگ بشود. آن‌شب احساس کردم یک میمون درختی زشت هستم. هرچند ژست‌های توی عکس های خواهرم را هم خودم یادش می‌دهم. ولی خب دلم عجیب هوای پارک رفتن کرد. هوای اینکه یک‌نفر هم بلد باشد از خندیدنِ من هرچند که زشت است عکس بگیرد و بنویسد:«تو می‌خندی همین بسه برای من». می‌بینید؟ حتی این کپشن‌هارا هم خودم یادش می‌دهم.

سرگرمِ غذا درست کردن بودم که یادم رفت یک تی‌بگ گذاشته‌ام توی آب‌جوش. لعنتی تلخِ تلخ شده بود. چای را تلخ خوردم، راستش را بخواهید اصلا مزه‌اش را نفهمیدم. گوشم پیشِ هوای گریه‌ی شجریان بود و دلم، در میانِ دستانِ بادی که همیشه توی پارک می‌پیچد لای موهایم.. 

نظرات  (۶)

وووییی خیلی که بده
اصن دلم کباب شد به حالت😢😢😢😢😢
این آجیتو باید بدی من ادب کنم😂😂😁😁
درضمن دنبالی یادت نره دنبالم کنی😄
پاسخ:
خواهر منو شما ادب کنی، کی قراره شما رو ادب کنه اون وقت؟ 
خواهرِ من احتیاجی به ادب کردن شما نداره.
صخی به فدایت :( بیا بریم پارک اصنش
پاسخ:
بیا تیریخیدااااا :((
عکاس باید خوب عکس بگیرد تقصیر طرف نیست خب :)
راستی چایی تلخ تلخ بود اما مزش رو نفهمیدید ??? ⊙_⊙
پاسخ:
چرا یکم هست :))
اره مثلا اگه بقیه وقتا بود نمیخوردمش.
چه قشنگ نوشتی بهار*_*
پاسخ:
مرسی عزیزم :*
چای داغی که دلم بودبه دستت دادم انقدرسردشدم ازدهنت افتادم....
پاسخ:
هعییی :)
انگار منم کنارت بودم تو جعبه چایی
قلم خوبی داری رو موضوع بهتری مانور بده 
پاسخ:
ممنون از لطف شما :))
+ من نویسنده نیستم. یه بلاگر روزانه‌نویسم صرفاً.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">